به گزارش هفت چشمه، وبلاگ ادبي چک ... چک ... چک نوشت:
"فَنس"
موهايم را به عکس ها سپردم
و اُدکلن هايم را به برادر کوچکترم
تا بيهوده خالي شان کند
رفتم
و اينگونه تا بحال
به خدمتِ هيچ کسي در نيامده بودم!
نشسته ام
و فکر ميکنم از اين طرفِ فنس تا آن طرف مگر چقدر فاصله است؟!
و موضوع را به پيراهنت ربط مي دهم
و بغض هايم را موکول ميکنم به صف هاي کشيده ي کيوسک ها:
که "ديگر دير شده است"
که "...اما فراموش نمي کني"
که انگشتهايم لاي فنس ها
که انگشتهايت لاي انگشتها
که بغض هايم در دسترس ات نيست
و صدايت مدام در گوشم رژه مي رود:
زود تر کاري بکن
زود تر کاري بکن
زود تر
.
.
.
رفتنم مي توانست پايانِ يک وسترن غم انگيز باشد؛
مردي
که در جاده اي بي انتها
پشت به شهرش راه مي رود
و بوي باروت مي دهد سيگارش
بلند شده ام
و نميدانم آيا چند سانت فنس ها را جابجا کنم
يا اين ماشه ي لعنتي را....؟
**************************************************************
"همسايه غيور"
هرشب
ساعت ۹ که ميشود،
پسرکي پشت سطل آشغالي کوچه مان کز ميکند؛
همسايه غيور ما
براي آنکه سهم بيشتري به او برساند،
تصميم گرفته
رِژيم اش را عوض کند!
***************************************************************
"قطار "
براي قطار فرقي نداشت
براي من اما
يک کوپه،با همه ي کوپه ها فرق مي کرد
يک چمدان،با همه ي چمدان ها
يک بليط ،با همه ي بليط ها
.
.
.
با اينهمه
ميان من و آن قطار _که دور و دورتر مي شد_
نقطه ي اشتراک وجود داشت:
مسافري مشترک
در سينه اي شلوغ!
"پژمان صداقي ده چشمه"
صداي تو / sedayeto.ir